حمید شریفی س: آقای خونسیاوشان اجازه بفرمائید از یک بیان نامه شروع کنیم _ پروژهی ادبی شعر پیشرو کردی(داکار) _ که کنش و واکنش های مختلفی را در محافل ادبی در کردستان به همراه داشت، با در نظر گرفتن اینکه این حرکت هنوز در حال تکوین و شکل گیریست ولی به شیوهی جدی و آنچنانی یا بهتر است بگویم هنوز نتوانسته است چونان پروژهی جدی و همه گیر در عرصهی ادبیات کردی عرض اندام نماید. اگر از موانع و مشکلات اساسی که بر سر راه این حرکت بوده است ، صرفنظر کنیم ، میتوان به عدم تعریف اساسی و عدم معرفی نمودن اساسی این حرکت ، اشاره نمود.با توجه به اینکه جنابعالی از نزدیک با بنیان گزاران این حرکت ، همکاری و مراودت فکری داشتهای ، اگر امکان دارد از لحاظ تاریخی ، نمای کلی و منشأ پیدایش این پروژه(!) را بیان کنید و همچنین در راستای این سؤال از تجربیات شخصی و ادبی خود و دوستان هم دوره (هم نسل) ات در زمینه (داکار) ، توضیح بفرمائید. ج:با کمال میل. ببینید ! اگر بخواهیم به صورت جامع مسئله را کالبد شکافی نمائیم باید از چند زاویه گوناگون به مسئله پرداخت. از یک طرف با توجه به دگرگونی ریشهیی و ساختاریی جامعهی کردستان از لحاظ فلسفی ، اقتصادی ، فرهنگی ، سیاسی و ..... و پیدایش نیازها و افقهای تازه در زندهگی جمعی و فردی جامعه کردستان و اینکه اکثریت قریب به اتفاق ارزشهای رایج و تاریخی جامعه کردستان (همچون سایر ملل جهان سوم ) زیر تأثیر پروژهی غرب ( مدرنیزاسیون ) ، دچار بحران عمیقی شده بود و این بحران بر تمام شئونات ساختاری ، محتوایی و اندیشهگی زندهگی در کردستان تأثیر گذاشته بود. به طوریکه شیرازهی تمام ارزشهای پیشینی را اگر نه تماما منسوخ کرد ولی دچار تزلزلی عمیق و بنیادی نمود ( هر چند این دگرگونی از لحاظ تاریخی ، قدمتی بیش از صد سال داشت ولی با توجه به رشد سریع تکنولوژی و وسایل ارتباط جمعی در این چند سال اخیر، نمود واقعی و ملموس این دگرگونی ، در زمان ما و در نسل ما نمایان شد ). نسلی که اگر چه برای شاخصهای سیاسی و هویتی جمعی خویش تعریفی اساسی نداشت بلکه مؤلفه ها و پارامترهای آزادی فردی آن نیز در بحران اساسی به سر می برد. نسلی که اگر بخواهیم سیمای واقعی آن را نشان دهیم باید به بستر و دگردیسی تاریخی آن اشاره کرد که پا به عرصهی وجود گذاشت. نیمه دوم دههی 50 هجری شمسی ، فضا و بستری بود که آکنده و تلنبار شده بود از عقده های ایدئولوژیکی ، فکری، ملی، فرهنگی ، اقتصادی و ..... ناشی از عوارض جنگ سرد . آن جنگ نامرئی که بر تمام شئونات زندهگی (بخصوص در جهان سوم و بلاخص در جامعهی کردستان ) تاثیری مستقیم و غیر مستقیم گذاشته بود . آن انرژی بالقوه ، و آن باروت عظیمی که در بطن جامعهی ما در کمین نشسته بود و جرقه و بهانهای می بایست تا به صورت آتشفشان و زلزلهای منفجر شود و تمام ارکان زندهگی را از بیخ و بنیان دگرگون سازد .....!! . آری نسل من بر روی این فضا و این اتم فروخفته ، متولد شد . اتمی که دیری نپائید منفجر شد . _ انقلاب اسلامی در ایران ، فروپاشی اردوگاه کمونیسم ، فروپاشی دیوار برلن ، تجزیه یوگوسلاوی ، استقلال کشورهای کوچک در گوشه و کنار جهان ، جنگ خلیج و نفت و..... _ همه و همه نمودار این واقعیت است . ( اگر چه هر یک از این حوادث زمینه سازی و ویژهگیهای خاص تاریخی و جغرافیایی خاص خود را داشتهاند ولی بخش بزرگی از منشا پیدایش آنها ناشی از عوارض جنگ سرد بود.) و دوران کودکی نسل من همگام بود با انقلاب اسلامی و صف بندی گروه ها و احزاب مختلف سیاسی و ایدئولوژیکی .و فضا ،فضای پر التهاب و پر جنب و جوشی بود(خاصتأ در کردستان) ، فرهنگ گروه بندی ، سنگر بندی علیه همدیگر و زنده باد و مرده باد ، فرهنگ حاکم بر فضای جامعه بود . ما نیز به زعم جهان کودکانهی خویش و به تبعیت از بزرگترها (!) ، تابع و پیرو این فرهنگ بودیم. و زنده باد و مرده باد را کور کورانه سر میدادیم بدون اینکه بر روابط علی / معلولی این عبارات آگاهی داشته باشیم . و بدون اینکه درک کنیم که چه فرهنگ توتالیتر و فناتیکی در پس پشت این واژگان خفته است.(اکنون که بی طرفانه و باتوجه به فاکتها و معیارهای موجود و زنده ، به قضایای آن دوران می نگرم ، می بینم که بزرگان ما نیز بر روابط علی/ معلولی رفتار خویش و فرهنگ نهفته در پس پشت این فضا ، آگاهی آنچنانی نداشتند بلکه آنان بر اساس یک مکانیزم شور احساسی عمل می کردند نه بر اساس یک پروژهی اصولی ، منطقی و تئوریزه شده از لحاظ جامعه شناختی ، فلسفی و سیاسی دور اندیش !! ) هنوز التهاب و شعله های روانی انقلاب فروکش نکرده بود که جنگ ایران / عراق شروع شد . جنگی که فرهنگ واژگانش و تاثیرات فیزیکی / روانی اش ، بر تمامی خاطرات ، یادبودها و کلأ شکل گیری کاراکتر و هویت ما سیطره و سایه انداخته بود . در اینجا تذکار این نکته ضروری است که عوارض جنگ در کردستان ایران بسی فراتر از جاههای دیگر ایران بود. چون نه تنها شهرها ، روستاها و مناطق کردستان زیر آتش توپخانه و هواپیماهای حکومت بعث (صدام) میسوخت بلکه حکومت فانتامنتالیزم اسلامی و نوپای ایران ، جهادی به تمام معنا را بر علیه ملت کرد و احزاب سیاسیشان آغاز کرده بود و در سایه این جهاد ، سراسر کردستان ایران به جبههی جنگ تبدیل شده بود. از یاد نمی برم که من کلمهی برگ را همزمان و در کنار کلمهی مرگ یاد گرفتم . و هم خانواده کلمهی آجیل را آژیر و همچنین کلمهی نارنجی را نارنجک می پنداشتم . آری مقطع زمانی حیات نسل من سرشار از حوادث کوچک و بزرگی بود (هم داخلی و هم خارجی ) که هر یک از آن حوادث ، دگرگونی های عمیق اجتماعی را به همرا داشت . از انقلاب اسلامی ایران گرفته تا جنگ ایران / عراق / کردستان ، فروپاشی اردوگاه کمونیزم و تک قطبی شدن جهان ، بروز خواستهها و امیال فروخفتهی پس از جنگ (دوران به اصطلاح سازندهگی !!) جنگ خلیج فارس ، بیرون راندن حکومت صدام در کردستان عراق و برپایی حکومت کردی در آنجا ، جنبش دوم خرداد و پیامدهای آن و همچنین انحطاط و زوال آن جنبش ( البته در سبک حکومتی اش ) ، 11 سپتامبر و جنگ جهانی بر علیه تروریزم ، تغییر در نقشهی جغرافیایی حکومتی در خاورمیانه و آسیای مرکزی ، آن هم به سبک گلوبالیزاسیون آمریکائی اش ( فروپاشی حکومت طالبان ، صدام حسین ، انقلاب نارنجی در اکراین و...) همه و همه حاکی از بحران عمیقی است که سرتاسر زندهگی ما را در هم تنیده است. نسل من در چنین فضا و بر روی چنین بستری بزرگ شد . اگر بخواهیم به صورت جامعه شناسانه این فصا را تعریف نمائیم می توان مختصرا چنین نتیجه گیری کرد : فضای ریزش روایت های کلان _ اسلام ، مسیحیت ، کمونیزم و... _ ، فصای عدم آرمان گرایی مطلق ، عدم قهرمان پروری ، عدم تمرکز گرایی ، عدم ایدئولوژی های کلیشهای و منسوخ و خلاصه فضای نسبیت نگری در تمام شئونات زندهگی . از طرف دیگر ادبیات کردی در کردستان ایران ( البته با تمام محدودیت ها و سانسوری که حکومت ایجاد میکرد ) شعر ، داستان ، ادبیات نمایشی و سایر ژانرها ، نه تنها آینهی تمام نما و انعکاس واقعی از این تغیرات بنیادی و اجتماعی نبود ، نه تنها پروژهایی پویا ، زنده و ملموس برای برون رفت از از این بحران یا لااقل پروژهای برای تعریف این بحران نبود بلکه دچار یک سردرگمی اساسی ، رکود ، تکرار و کلیشه شده بود به طوری که بخشی از آن هم چنان در سلفیت ، کهنگی و پوسیدهگی میسوخت و بخش دیگر آن مشغول تعریف کردن از من جمعی و ناخودآگاه تاریخی ملت کرد بود _ ادبیات مقاومت _ و البته این قسمت ، بخشی پویا ، زنده و تاثیر گذار است و با توجه به اینکه موقعیت سیاسی کردستان و اینکه بافت هویتی کردها توسط غارتگران کردستان انکار میشد، این بخش (ادبیات مقاومت ) تا حدود زیادی قابل قبول و پذیرفته شده است . و همچنین بخش دیگری از ادبیات کردی یا به تریبون وشعار تبلیغی احزاب سیاسی نزول پیدا کرده بود و یا دچار تقلیدی خام ، کورکورانه و ناهوشیارانه از بیگانگان شده بود . حرکت و یا به اصطکاح پروژهی ادبی و فرهنگی داکار در چنین فضایی و بر روی چنین بستری پا به عرصهی وجود گذاشت. س:می دانم که هنوز به موضوع اصلی نرسیدیم ولی برای بسط دادن و کالبد شکافی این جریان اگر امکان دارد نمای کلی از ادبیات نو کردی بخصوص وضعیت شعر پیش از نسل شما را توضیح بفرمایید. ج : به طور کلی از لحاظ تاریخی وضعیت شعر نو کردی پیش از نسل ما را می توان به دو دورهی اساسی تقسیم بندی نمود . نسل اول یا موج نخست که با سواره ایلخانی زاده و پیروانش ، علی حسنیانی (هاوار) ، فاتح شیخ الاسلامی ( چاوه ) و قاسم موئید زاده (هه ڵو ) آغاز می شود. نسل دوم یا موج دوم نیز با جلال ملکشاه ، مارف آقایی ، جلیل آزادی خواه ، ژیلا حسینی ، رحیم لقمانی ، محمد صالح سوزنی ، فریدون ارشدی و...... آغاز می شود. بررسی ، کالبدشکافی و ارزیابی هر کدام از این دورههای شعری ، کاریست ضروری و واجب . به طور اختصار و به طور کلی می توان چنین ارزیابی کرد که سواره ایلخانی زاده اولین کسی بود که در کردستان ایران پا به عرصهی شعر نو کردی گذاشت و به نحوی می توان گفت که بانی و بنیان گذار شعر نو در کردستان ایران است. البته نباید این واقعیت را فراموش کرد که سواره بر روی فضا و بستری آماده وارد میدان شد چرا که کلیت شعر کردی در ذات خود مدتها پیش از سواره ، توسط عبد الله بگ (گوران ) در کردستان عراق دچار تغیر و تحول عمیق و بنیادی شده بود و تقریبا می توان ادعا نمود که شعر نو کردی به طور کلی از لحاظ محتوایی و ساختاری کانالیزه و فرموله شده بود چرا که گوران پیروان درخشانی به دنبال خود داشت همچون : شیرکو بی کس ، لطیف هلمت ، رفیق صابر ، عبد الله پهشیو ، انور قادر محمد و..... که جهان بینی شعری هر کدام از این شاعران اگر نه تمام و کامل اما بخش بزرگی از انعکاس و تبلور نیازهای تازهی جامعه کردستان بود و در کردستان ایران نیز شاعران نئو کلاسیک همچون عبد الرحمن شرفکندی (ههژار) ، محمد شیخ الاسلامی (هێمن ) ، قانع و.... محتوا و جوهرهی شعر کردی را از قالبهای سنتی ، راکد و همچنین بیماری دیوان سالاری شعری نجات داده بودند و شعر را وارد لایهها و عرصههای مختلف اجتماعی نموده بودند . اما با وجود این توصیفات نباید اهمیت و نقش محوریت و کاریزماتیک سواره ایلخانی زاده را در این بخش از جغرافیای کردستان (ایران ) نادیده گرفت . چرا که سواره با شناختی عمیق از بن مایههای ادب کلاسیک کردی از یک طرف و آگاهی از تغیر و تحولات در شعر جهان ، بخصوص شعر همسایهها ( بلا خص شعر فارسی ) از طرف دیگر ، چونان دستگاه منظم و منسجم شعری را پایه گذاری کرد و چونان افقهای تازه را در شعر کردی در کردستان ایران گستراند که حتی نقش استاد(گوران) را اگر نه کم اهمیت اما کم رنگ ساخت !!. اگر بخواهیم راجع به پیروان سواره یا موج اول به قضاوت بنشینیم به طور کلی و خلاصه می توان ادعا نمود که تنها قاسم موئیدزاده نوگرایی و نواندیشی سواره را با تمام ویژگیهایش دریافته بود . هر چند آقای موئیدزاده هم تا حدود زیادی پایبند قالبها و سنتهای کلیشهای همچون وزن هجایی و گرفتار تابو های ذهنی تقدس گرا شده شده بود اما از همراهان خود سبقت گرفت و توانست به زبان ، تکنیک و فرم شعری خویش دست یابد اما نوگرایی هاوار نه در عمق بلکه بیشتر در سطح و بر اساس یک شور احساسی استوار بود و به همین دلیل شعرش در جغرافیای محدود مکریان بیشتر تجاوز نکرد و صد البته در آنجا نیز عقیم گشت !! . و اما چاوه با شروعی پویا و عمیق به میدان آمد ولی متأسفانه دیری نپائید که خود و اندیشهی شعری اش قربانی بازار سیاست شد و نه تنها تعهد ادبی و جهان بینی شعری اش را فراموش نمود بلکه به تمام ریشهها و هویت خویش پشت پا زد.به نظر من شعر سواره در عنفوان جوانی یعنی هنوز راه داشت که به میان سالی و در نهایت پختگی خویش برسد، در درهی مهلک سیاست کلیشهای فرو افتاد و جوان مرگ شد !! . و اما حکایت موج دوم یا نسل دوم حکایت دیگری است . چرا که هم از لحاظ کمیت و هم از لحاظ کیفیت ، تفاوت فاحشی با نسل اول دارد . در این مرحله هر چند زمینه و بستر اجتماعی و فرهنگی برای یاغی شدن (تمرکز گریزی ) و گذشتن از نرمها ، هنجارها و قالبهای کلیشهای شعری تا حدودی آماده شده بود ، هر چند شاعران این نسل تا حدود زیادی سعی نمودند که هر کدام به جهان بینی و زبان ویژهی شعری خویش ( با معیارها و پارامترهای خاص زمان) برسند ، اما باید عرض شود که به جز یکی دو چهره ، موفقیتی آنچنانی در این زمینه حاصل نشد . چرا که پیچیدگی های ذهنی ، فرمهای تودرتو و فشرده و کلا بحران هویت زندگی کاراکتر کرد، نتوانست تماما و کمالا در شعر آن شاعران تبلور و انعکاس نماید . به طوریکه عدهای از آنان در سایبان شعر فارسی بخصوص شاعران قدرتمندی چون شاملو ، اخوان، فروغ ، سپهری و..... بودند و عدهای دیگر نیز غرق در شعر مقاومت کردی شده بودند . شعر مقاومتی که در کردستان عراق نمایندهگانی چون رفیق صابر ، شیرکو بی کس ، عبداللا بهشیو و.... داشتند . نمایندهگانی که شعرشان تقریبا آوازهی بین المللی یافته بود!! . و این عدم استقلال و عدم رهایی از تابو های شعری دیگران ، باعث شده بود که یک هرج و مرج و یک سردرگمی در شعر این نسل بوجود آید. س: در بیاناتتان اشاره کردید که یکی دو چهره به موفقیت نسبی رسیدند ، می توانید اشاره به نام آنها نمایید؟ ج: البته من قصد ندارم تمام زحمات ، جستارها و تلاشهای بی وقفهی این موج را نادیده و یا زیر سؤال ببرم . عرض کردم که هر کدام از آن شاعران به سهم خود و در جایگاه خود تلاشهایی نمودند و سعی در فرموله کردن شعر کردی کردند اما تاکید اصلی من آن است که نتوانستند قدمهای بنیادی و ریشهیی در پیشبرد و تکامل شعر کردی بردارند . شعری که بازتاب خواستهها ، آرزوها و دگرگونیهای فکری ، فلسفی و جامعه شناختی جامعهی کردستان باشد . یعنی نتوانستند شعر را به جایگاه اصلی و آرمانی خویش برسانند . ولی اگر مجبور باشم به چند نفر اشاره نمایم می توان جلال ملکشاه ،ژیلا حسینی و جلیل آزادی خواه را نمایندهگان این نسل نام برد (البته با تمام نقدهای ریشهای که من از این شاعران نیز دارم !) س: اکنون میرسیم به شعر نسل سوم یا موج سوم که شما و دوستانتان بخشی از شعر این نسل هستید ، البته با توجه به اینکه شعر این نسل (نسل سوم ) شعری پیچیده ، جدی و چند وجهی است و نیز با توجه به اینکه از لحاظ زمانی هنوز در حال صورتبندی و شکل گیری است ، فعلا قضاوت نمودن در مورد آن شاید به آسانی صورت نگیرد ولی دوست دارم محور بحث را بر تجربیات شخصی و شعری خود شما متمرکز نمایم تا به یک جمع بندی برسیم ، سؤال این است که آیا دگرگونی های ریشهای و ساختاری جامعهی کردستان از یک طرف و تغییر و تحولات در شعر جهان(جهانی که خواسته یا ناخواسته بخش لاینفکی از آن هستیم) ، چه اندازه بر شعر شما تأثیر گذاشته است؟ ج:اگر آراگون ، پل الوار ،برتون و... با گذشتن از شعر رایج زمان خود(سمبولیسم و....) و ایجاد جنبشی نو در ادبیات جهان(سور رئالیسم ) ، اگر شاملو با زبانی حماسی و با گذشتن از اوزان نیمایی و با شناخت تبارشناسی کلمه رنگ، بو، بار عاطفی ، خشونت و کلا هویت آن و رسیدن به موسیقی درونی کلمه و ایجاد جهانی تازه در شعر ، اگر فروغ با محوریت قرار دادن عاطفهی کامل زنانه در مرکز ثقل شعر و ایجاد شعر ناب و زنانه ، اگر سید علی صالحی با گریز از ایماژیسم کهنه شعر فرسوده و با رام کردن زبان محاوره در راستای شعر و ایجاد شعر پر مخاطب گفتار، اگر سهراب با برداشتن فاصله میان مشاهده کننده و مشاهده شونده و نگریستن به گوهر جنینی اشیاء در فضای عرفانی و انتزاعی شعر ، اگر شیرکو بی کس با تخیلی قوی و معجزه آسا در تاریکخانهی ناخودآگاه ملتی غرق می شود و تمام مضامین زندهگی و طبیعت را به زیر پرچم شعر در می آورد ، اگر دکتر رفیق صابر با دید فلسفی و جامعه شناختی افسانهها حکایتها و اسطورهها را در فضای شهری و زندهگی امروزی بازسازی می نماید و افقهای تازه را در شعر می گستراند ، اگر هایکوهای ژاپنی در 17 هجا ، فضای نیروانه گونه شعری ایجاد میکنند ، اگر اکتاویوپاز ، لورکا، تی اس الیوت ، سن ژن پرس ، سرگی یسنین، پابلو نرودا ، ادونیس ، نزار قبانی ، ناظم حکمت ، لنگستون هیوز ، مارگوت بیگل ، شیمبورسکا و ..... هر کدام در جای خود و به نحوی از انحاء ، مستقیم و غیر مستقیم بر جهان بینی و تجربهی شعری من و دوستانم تأثیر گذاشته اند و مارا با شعر ناب آشنا نمودهاند و از تکرار و پرداختن به کلیشههای رایج و فرسودهی بومی بر حذر داشتهاند . مثلا من کشف و تبدیل کلمات غیر ادبی به عرصهی ادبیات را از ویکتور هوگو یاد گرفتم و موسیقی درونی کلمه را از شاملو و حادثه در تصویر را از سور رئالیستها و اشیاء غیر هنری را به خدمت هنر در آرودن از سالوادور دالی و آشنایی زدایی را از فرمالیستهای روس ( سرگی یسنین ، مایاکوفسکی، شکلوفسکی و...) یاد گرفتم و.... اما باید اعتراف کنم که آینهی شعر جهان ( البته در قلمرو آگاهی محدود من! ) نتوانسته است تمامیت ناخودآگاه فردی و جمعی مرا بازتاب نماید . بلکه قسمت یا زاویهی کوچکی از تاریکخانهی وجودم را ( آن هم به صورت تار ) انعکاس داده است. آری آن شاعران و آن فرهیختهگان به خویشتن من نزدیک بودند اما خود من نبودند . چرا که تمامیت وجود من در ترانههای فولکلوریکی بود که پدرم هنگام خستگی زمزمه می کرد ، در اشعار ساده ، پر مغز و دلنشینی بود که از دهان مادر بر جنازهی دایی ام جاری می شد . تمامیت خاطرات پنهان ، تمامیت خوابها ، یادگارهای خفته در دل ، یادگارهای دوران کودکی ، نوجوانی و .... یادگارهایی که با شیر اندرون شود و با جان بدر آید ، نغمههایی بود که از گوشه و کنار محیط خویش ، از زبان هم شهری هام و هم وطنانم جاری بود . نغمههایی که پرتو کوچکی از آنان با صدای سید علی اصغر کردستانی ، علی مردان ، عارف جزیری ، حسن زیرک ، عثمان هورامی و...... بر تاریکستان روح تشنهی ما تابیدند . آن زبان عزیزی که هنوز هم تمام بودن و تمام هستی من از آن سرشار است. زبان کردی !! آری ، من شکل ذهنی یا کمپزیسیون ( شبکهای که اجزاء و عناصر مربوطهی شعر را به هم متصل می کند) واقعی شعری را نه از فرمالیستها بلکه از معماری کردستان بخصوص دهستان هورامان که خانههای آن در دامنهی کوه و با شیبی تند به صورت پلکانی در هم تنیده شدهاند به صورتی که بام هر خانه حیاط خانهی دیگری است ، یاد گرفتم . من الیتریشن ( هم آوایی) واقعی را نه از شاملو بلکه از نالی یاد گرفتم . آن _ نالی _ ای که موسیقی سرشار شعرش گاهی از قرآن هم سبقت می گیرد !! . من _ نوشتار خود به خود _ یا شورش و خرد انگیختهگی در زبان را ( آن شورشی که متن بر زمان غلبه می کند و بر محور فصا استوار می شود ) . تماما و کمالا نه از سور رئالیستها بلکه در مولوی کرد کشف نمودم . ملاحظه بفرمائید این بیت از مولوی را : قهڵای ویرم سهیل هووناو بهرده بێ بورج ئاگاییم وێران کهرده بێ قهڵا = قلعه . ویرم = فکرم ، اندیشهام ، خاطرهام . سهیل = سیل . هووناو = خونابه . بهردهبێ = برده بود بورج = برج ، بارو ،دیدهبان . ئاگاهی = شناخت ، درک ، دانش . وێران = ویران ، آوار . کهردهبێ = کردهبود اکنون با معنی کردن تک تک واژهها ، به پر شدهگی و انباشتهگی فضا در متن ( این بیت ) دقت بفرنائید که چگونه تمامیت فضا پر می شود و اشیاء و عناصر هستی با تخیلی معجزه آسا در آن موج می زند . به گونهای که همهی عناصر شعر به شورش و خودانگیختهگی در زبان بر می خیزند . آیا این شورش ارادهای از تسخیر نیست ؟ ( آن تسخیری که فرد با اشتغال کامل فضا ، زمان تقویمی را متوقف می سازد به گونهای که تمامیت زمان _ گذشته و آینده _ در ابدیت زمان حال منجمد می سازد . علی عباسی / مجله کارنامه ) . آیا این شورش به رهائی بیشتر ، عاطفی ، فلسفی و.... انسان منجر نمی شود ؟ آیا این شورش به آزادی آدمی منجر نمی شود ؟ . لازم به ذکر است که این نوشتار خود به خود را مولوی آن هم با چنان قدرت سرسام آور ، زمانی ابداع کرد که هنوز یک قرن به تولد سور رئالیستها باقی مانده بود . و آئینهی تمام نمای عشق حقیقی و ملموس خویش را نه در اتللو ، هاملت و... یافتم بلکه در مهم و زین ، لاس و غزال ، سیامند و خهج و... یافتم . آن داستانهای فولکلوریک کردی که اگر چه قهرمان های آن داستانها ، با دیوهای درون و برون ، با تاریکیها ، دورنگی ها و تراژدیهایی روبرو می شوند . ولی سراپای آنان جلوهای از عشق است . عشق به جانان و رسیدن به منزلگه آرمانی معشوق ! اگر چه اکثر قهرمانان هیچ گاه به منزلگه جانان نمی رسند . اما آیا آن منزلگه ، همان یوتوپیا یا مدینهی فاضلهی افلاطون نیست ؟ آن مدینهی فاضلهیی که با گذشت بیش از 2500 سال هنوز کسی نشانی از آن نیافته است ! ولی آیا ناکامی قهرمانان آن داستانهای فولکلوریک ، ناکامی انسان در مدار هستی نیست ؟ همان حقیقت مطلق مرگ نیست ؟! و تمام خستگی های تاریخی ، فراز و نشیبها ، غم گساری ها شادمانی ها و موسیقی خاص بودن من ، در هستی زبانی جاری بود که با شیر مادر وارد اندرون فطرت و روح من شده است . زبان کردی !! س:اگر اجازه بفرمائید در اینجا سئوالی مطرح نمایم و آن این است که : اهتمام بیش از حد شما به ادبیات شفاهی و کلاسیک کردی و بازسازی آن با معیارها و نیازهای زمان و یا به طور کلی متمرکز شدن کانون فعالیتهای شما در راستای ادبیات کردی ، تداعی همان دیدگاه دگماتیسم یا تنگ نظرانه نیست؟ به بیان دیگر آیا نادیده گرفتن پتانسیل و ظرفیت زبانهای دیگر نیست؟ ج:من تعجب می کنم که شما چنین برداشتی می نمائید . ولی برای زدودن ابهامات لازم ، تذکار چند نکتهی اساسی را ضروری می دانم . اول اینکه متمرکز کردن تمام دغدغهها و فعالیتهای ما در مرکز ثقل فرهنگ و ادبیات کردی ، نشانهی نادیده گرفتن تغییر و تحولات و دگرگونی های اساسی در ادبیات جهان و همچنین بی اهمیت یا بی اعتمادی به سایر زبانهای دیگر نیست بلکه کانالیزه و فرموله کردن قابلیت ها و ظرفیت های ادبی ، هنری ، فرهنگی ، فلسفی و جامعه شناختی این زبان (زبان کردی ) در راستای امروزی کردن و امروزی جلوه دادن کاراکتر کرد و همچنین حرکت و پیشروی دوشادوش و همگام با ادبیات مترقی امروز جهان است. و اینکه با متمدنانهترین شیوه و انسانیترین ابزار ، هویت واقعی خویش را تعریف نمائیم . و در این جهان سرشار از بودن های متفاوت و گوناگون ، به قول محمود دولت آبادی گفته باشیم : ما نیز مردمی هستیم . دوم اینکه اهمیت دادن به ادبیات شفاهی (فولکلوریک ) و همچنین تأمل در جوهره و ریشههای متون کلاسیک و نئوکلاسیک ادبیات کردی در خمیر مایه کار خویش و بازسازی آن متون به شیوه ، فرم ، اصلوب و تکنیکهای موجود امروزی و ایجاد قلمروی نو و دیدگاهی تازه که دارای ریشه و اصالت خاصی می باشد چند هدف اساسی را در پی خواهد داشت که : الف : تا ادبیات کردی را با تمامیت بودن خویش و تمامیت فراز و نشیب هایش از نظر جامعه شناسی تعریف نماید. ب : تا راه و مسیر واقعی شعر ، داستان ، نمایشنامه و کلأ ادبیات کردی را از راه بی مایگان مقلد و قلم بدستان بی ریشه که بدون شناخت عمیق تاریخی از ادبیات کردی ، مفتون تئوریها ، سبکها وجلوههای تازه و گاه فریبندهی ادبیات جهان شده اند . آن تئوریها و سبکهایی که به صورت کج و نارسا و از راه ترجمه و بدون در نظر گرفتن منشأ پیدایش و بستر تاریخی و جامعه شناختی تکامل آن سبکها ، به شیوهی گنگ و گاه ابلهانه قلم فرسایی می کنند . و زمین و زمان را به نادانی و کج فهمی از خزعبلاتشان متهم می کنند. آری تا مسیر واقعی ادبیات کردی را از مسیر این کوتولههای مقلد بی ریشه جدا نماید . این کوتولههای مقلد نابالغی که اگر تمام نوشتههاشان (تأکید می کنم تمام نوشتههاشان ) را در کنار هم بگذارید انگاری یک نفر (تنها یک نفر ) نویسندهی آن نوشتههاست . غافل از اینکه مثلأ اشعار آراگون و برتون _ با تمام قرابتهای زمانی ، محیطی ، فکری ، تجربی و ذهنی ای که این دو شاعر با هم داشتند _ کاملأ از همدیگر قابل تمیز و قابل تفکیک می باشد و زبان شعری هر کدام از این شاعران دارای هویت و شناسنامهی مخصوص خویش می باشد . غافل از اینکه تابلوهای سالوادور دالی تفاوتهای فاحشی (در تمام زمینهها ) با کارهای پیکاسو دارند. چرا که سالوادور دالی ، سالوادور دالیست و پیکاسو ، پیکاسوست. غافل از اینکه اصل ، اصل است و فرع ، فرع !! غافل از اینکه هر کدام از این جنبشها و سبکهای رایج ادبی در جهان در پروسهی خاصی از زمان و با توجه به مقتضیات و ضرورت اجتماعی آن جامعه متولد شدهاند و بیشتر آنان دارای اصالت تاریخی و هویت فرهنگی خاص خویش می باشند . ج : و همچنین خط بطلانی باشد بر جهان کهنه اندیشان و عامه پسندان بازاری . آن یاوه سرایان تاریک ذهن وسطایی که با تمام مضامین نو در تضادند و این همه تغییر و تحول ، این همه دگرگونی ریشهای و ساختاری زندهگی را نمی بینند و با ابزارها و پارامترهای فرسوده ، کهنه و کلیسهای و گاهأ خرافی با مضامین پیچیدهی امروزی از قبیل: روانشناسی ، جامعه شناسی ، زیست محیطی ، اقتصادی ، سیاسی و فلسفی برخورد می نمایند . آن مرتجعین محفل کیشی که در هالهای از توهم تقدس مأبی فرو رفتهاند و حکیم باشی وار با نسخههای خرافی اخلاقی به جنگ لیزر ، اینترنت و اتم می روند . به طور کلی هدف ما ساختمند کردن و کانالیزاسیون ادبیات کردی با تمام ویژگیها و شاخصهای خاص تاریخی خود در راستای ادبیات امروز جهان می باشد . س :با توجه به اینکه ما در عصر ارتبا طا ط به سر می بریم ، داد و ستد ، تأ ثیر متقابل و تعامل فرهنگی / ادبی میان ملل جهان به صورت امری ناگزیر در امده است . به بیانی دیگر هیچ ادبیات پویایی نمی تواند خود را دور از تأ ثیرات ادبیات ملل دیگر نگه دارد . چون تلاش برای محدود کردن و در قفس انداختن ادبیات یک ملت نتیجهای جز حذف آن ادبیات در حوزهی تأ ثیر پذیری و تأ ثیر گذاری در روند ادبیات جهان نیست. و تنها محدود ساختن در شعاعهای بستهی ادبیات بومی می باشد یعنی اگر ادبیاتی بخواهد به کلی از اثر گزاری ادبیات دیگر مصون بماند با این کار از حوزهی تأ ثیر و نفوذ آن ادبیات نیز کاسته می شود . شما این مسئله را چگونه ارزیابی می کنید ؟ ج:من کاملأ با حرف شما موافقم . ولی در مورد ادبیات نو کردی چندین مشکل اساسی و بنیادی نمایان است که من به طور اختصار عرض خواهم کرد. به طور کلی ادبیات هر ملتی بازتاب یا انعکاس شرایط جغرافی ، سیاسی ، تاریخی ، فرهنگی و کلأ هویتی آن ملت می باشد یعنی برگرفته از تمام اسطورهها ، افسانهها ، حماسهها ، یادبودها و شیوهی زندهگی و ویژگی ها و شاخصهای آن ملت می باشد . ادبیات کردی نیز تابع پارامترها و مولفههای زیست / محیطی جامعه کردستان است. با توجه به اینکه هویت فرهنگی و تاریخی ملت کرد همیشه در معرض خطر و حتی نابودی بوده است (البته نمی خواهم برداشت سیاسی بشود ! ) . می دانید که خاک کردستان بین کشورهای ایران ، عراق ، ترکیه و سوریه تقسیم شده است و قدرت و سلطهی موجود در این کشورها از طرف ناسیونالیست افراطی تمامیت خواه ( البته بدون در نظر گرفتن کانونها و شاخصهای ویژه جامعه شناسی ناسیونالیزم غربی و ترقی خواه ) اداره شده و متولیان امور سیاسی / فرهنگی در این کشورها زیر شعار و فرهنگ پان ایرانیسم ( رضا شاه ) ، پان ترکیسم ( آتا ترک ) و شوینیسم عربی ( صدام و حزب بعث سوریه ) نه تنها بستر و فضای بالندهگی و خانه تکانی ذهنی و فرمی ادبیات کردی را فراهم ننمودند بلکه از بیخ و بنیان وجود تاریخی و حتی فیزیکی اکراد را منکر شدند . به همین دلیل یک ادبیات حماسی ، زیرزمینی و گاهأ آمیخته با شعار و تحزب متولد می شود که به ادبیات مقاومت مرسوم شده است . ادبیاتی که مهمترین ویژه گی بارز آن اثبات خود بودن است و از فرایند چگونه بودن در آن خبری نیست . شما سرود ملی کردها را ملاحظه بفرمائید که با این مصرع : ای رقیب ! همچنان ماندگار است خلق کرد زبان شروع می شود . یعنی تمام فریادها و دست و پا زدنهای این ادبیات اثبات بودن ملتی است که در معرض استحاله ، ایزوله شدن و گاه نابودی قرار گرفته است . برای نمونه _ من _ در اشعار شیرکو بی کس ( یکی از نامدارترین شاعران مقاومت ) متبلور از _ ما _ ی جمعی در قامت یک ملت است . که همواره فریادی رسا در واکنش از خطر نابودیست . با این تفاسیر می خواهم بگویم که ادبیات نسل من ، بویژه شعر اگر چه رابطهی بینامتنی با ادبیات مقاومت نسلهای پیش از خود را داراست در همان حال نیز تمام هم و غم آن ، اثبات چگونه بودن است . یعنی نمایش کاراکتر کرد با تمام ویژگی های فردی و اجتماعی است . ولی متأسفانه به علت مخالفت ها و شرایط بس دشواری که قبلأ ذکر شد ، ادبیات نسل من نتوانسته است آنچنان که باید و شاید است ، قد علم نماید و وجود فیزیکی / روانی خویش را اثبات نماید . با این پیش زمینهای که ذکر شد می خواهم از این دریچه وارد پاسخ شما بشوم که: درست است تعامل فرهنگی ، تأثیر پذیری و تأثیر گذاری ادبیات یک ملت از سایر ملل دیگر باعث رشد ، بالندهگی و پویایی ادبیات و فرهنگ آن ملت می شود ولی این زمانی میسر است که ادبیات آن ملت دارای پیشینهی تاریخی و کلأ دارای شناسنامه و هویت مستقل و مشخصی باشد ( برای نمونه ادبیات روس ، ادبیات آلمان ، فرانسه و.... ) و نه رابطهی غالب و مغلوب !! ...... س:ببخشید که حرفتان را قطع می نمایم . برای روشن شدن و درک بیشتر و اینکه از کلی گویی و یا خدایی ناکرده از اتهام زدن بدور باشیم ، می توانید نمونههایی در مورد فرایند غالب و مغلوب در بارهی فرهنگ و ادبیات کردی ذکر نمائید ؟ ج: البته نمونه فراوان است من در اینجا به ذکر چند مورد اکتفا می کنم . شما به موسیقی ترکی نگاه کنید . اگر ملودیها ، ضرباهنگها و کلأ روح فولکلوریک موسیقی کردی را از آن بگیرید ، چیز قابل عرضهای از آن باقی نمی ماند چرا که به علت وجود قدرت حاکمهی ناسیونالیست افراطی تمامیت خواه ترک ، عرصهی بالندهگی و عرض اندام در تمام زمینههای فرهنگی و تاریخی ملت کرد در ترکیه ( بحث مورد نظر ما موسیقی ) نه تنها محدود کرده بلکه تا حدود زیادی مسدود نموده است . به همین دلیل اکثر آهنگ سازها ، موسیقی دانها و کلأ اصحاب موسیقی که اصالتأ کرد بودهاند و با زیر و بم های موسیقی کردی آشنایی داشتهاند ، کارهای خود را در زبان ترکی و اجرای ترکی عرضه داشتهاند . نمونههای بارز آن را می توان احمد کایا ، ابراهیم تاتلسیس و.... نام برد . همچنین یاشار کمال این رمان نویس مطرح جهانی را بنگرید که اجبارأ کارهای خود را در زبان ترکی ارائه داده است و در محافل فرهنگی و ادبی جهان به عنوان نویسندهی ترک نامزد شده است . ( حالا دست اندرکاران ترک زبانی که عامدانه و آگاهانه و بدون هیچ بازخواست وجدانی و حقوقی ، سرقت فرهنگی و هنری کردهاند ، بماند !! ) البته این قاعده در مورد شعر ، موسیقی ، داستان و کلأ مسائل فرهنگی در ایران ، عراق و سوریه نیز مستثنی نیست . برای نمونه در ایران نویسندهگان ، مترجمان ، نمایشنامه نویسان ، موسیقی دانها و خوانندههای مطرحی هستند که نتوانستهاند ( ویا شرایط لازم و کافی را نداشتهاند ) کارهای خود را در زبان مادری خود ارائه دهند و در نتیجه به فرهنگ و ادبیات فارسی خدمت نمودهاند . از جمله اینها : علی اشرف درویشیان ، علی محمد افغانی ، منصور یاقوتی ، ابراهیم یونسی ( درعرصهی داستان ورمان ) ، دکتر قطب الدین صادقی ( در عرصهی تئاتر ) ، شهرام ناظری ، عندلیبی ها ، تعریف ( در وادی موسیقی ) ، محمد قاضی (ترجمه ) و..... را می توان نام برد. ( البته سرقتهای فاحش و آشکاری که از پتانسیلهای بالقوه و بالفعلی که در اکثر زمینههای تاریخی ، فرهنگی ، ادبی و هنری از جوههرهی هویت تاریخی کردستان توسط متولیان و دست اندرکاران فرهنگی و تاریخی فارس زبانها ، انجام گرفته است ، حکایت دیگری است !! ) خوب به نظر من این بیشتر به یک شبیه خون ملی شباهت دارد تا تعامل فرهنگی . چرا که تعامل فرهنگی ، از یک طرف باید یک نوع عدالت و دموکراسی حاکم باشد ، یعنی تأثیر پذیری و تأثیرگذاری ادبیات ملت ( الف) از ملت ( ب ) و برعکس باید مشروط به به رسمیت شناختن هویت مستقل ( الف ) و ( ب ) باشد . و از طرف دیگر از شیفتگی ، تقلید و در نهایت استحاله بدور باشد . یعنی طرف (الف ) مضامین تازه و افقهای جدیدی را از طرف ( ب ) می گیرد و آنها را درونی می کند در نتیجه تأثیر به صورت نامحسوس و ناآگاهانه روی می دهد چرا که شاعر یا نویسندهی الف ، با توجه به اینکه دارای اصالت و ریشه و همچنین تربیت ذهنی خاص و دارای زبان و سبک ویژهی خود می باشد ، بیشتر تأثیرات را از مجرا و کانالهای ذهنی خود عبور می دهد و با خلاقیت هنری و ذهنی خویش ، دادههای جدید را در کار خویش دغم می کند و دست به خلاقیت و نو آوری می زند . به طوری که این دادههای جدید ، هویتی مستقل میابند . س:اشاره کردید که شعر نسل سوم اگر چه رابطهی بینامتنی با ادبیات مقاومت دارد ولی از آن هم فراتر می رود یعنی در مقطعی از زمان با این ادبیات و این جهانبینی (مقاومت ) دچار گسست میشود . آیا من درست اشاره کردم ؟ در این مورد بیشتر توضیح دهید. ج: قبل از اینکه به صورت مشخص وارد پاسخ شما بشوم ، اندکی در مورد ادبیات مقاومت مکث نماییم . ادبیات مقاومت ، اگر چه دارای نکات مثبت و پوزیتیو می باشد اما در همان حال دارای شاخصهای منفی و نگاتیو نیز می باشد . اگر چه ظرفیتهای فیزیکی و متافیزیکی زبان را متبلور می سازد و افقهای آن را می گستراند ، اگر چه به زبان زندهگی دوباره می بخشد ، اگر چه وسیله و ابزاری برای رهایی از جینوساید فکری ، فرهنگی و کلأ هویتی یک ملت است . و این در جای خود دارای ارزش و احترام می باشد . ولی نباید فراموش کرد که این جهان بینی و این شیوه تفکر ، همچنان که از نامش پیداست مقاومت کردن است . به این صورت که دیوار و حصار بلندی را به دور خودش می کشد و در هالهای از تقدس فرو می رود و تمام گرفتاری ها ، ناکامی ها ، شکستها و درجازدنهای خویش را به گردن نیروی مهاجم یا نیروی بیرون از دیوار می اندازد و شرایط و موقعیت زمانی / مکانی خود را فراموش می کند . به طوری که دو سنگر فکری و ذهنی می سازد . سنگری از خوب مطلق و سنگری از بد مطلق . پس همان سیاه و سفید دیدن جهان و مضامین زندهگی است . یعنی در دام همان دیدگاه مطلق نگرانه و دگماتیسم کلیشهای می افتد و تمام کنش و واکنشهای آن در مدار این جهان بسته می چرخد . به همین دلیل از مهمترین عناصر فردی ، تاریخی و هویتی ملت خویش غافل می ماند . بنابر این افقها و ایدئالهای فکری ادبیات مقاومت در نهایت تلاش برای رهائی انسان از دست تابو ها ، سیستمها و نیروهای بازدارندهی اساسی که به نحوی از انحاء انسان را در ورطهای هولناک این هستی گرفتار کرده است ، نیست . ولی شعر نسل من اگر چه نتوانسته است به طور جدی از رسوبات ذهنی ادبیات مقاومت خود را برهاند ولی با مطرح کردن عناصری جدید از قبیل : اهمیت دادن به عشق زمینی و ملموس ، اجتناب از آرمان گرایی ثابت و قواعد از پیش تعین شده ، رویکرد به زبان نه به عنوان وسیله و ابزاری بیان واقعیات بلکه اهمیت دادن به آن به عنوان خود واقعیت ، اجتناب از جهانبینی مرده باد و زنده باد و توجه به واقعیت گرایی چند بعدی ، اهمیت دادن به اصالت فردی ، شکستن قواعد نحوی و دستوری در زبان و..... تا حدودی توانسته است کارنامه و شناسنامهی مستقلی را برای خود درست کند که با شاخصها و ارزشهای ادبیات مقاومت ، تفاوت بنیادی ، ریشهای و ساختاری دارد .
|